لیلی  نورشمس

لیلی نورشمس

@Leili Nour Shams

شیراز

  • ۶۲۷

    امتیاز

  • ۳۶

    دنبال‌کننده

  • ۱۱

    دنبال‌شونده

  • ۰

    نقد

  • ۷

    نقل‌قول

نقل قول‌ها

احمق یا هوشمند بودن، دلیلی برای دانستن یا ندانستن چیزی نیست. بعضی‌ها خیلی می‌دانند، ولی نمی‌شود آنها را باهوش دانست. بعضی‌ها هم زیاد نمی‌دانند، ولی نمی‌شود آنها را احمق تصور کرد. معرفت و سفاهت را تنها خدا به آدم می‌بخشد.
۱ پسند
دخترک به حرفش ادامه می‌دهد. وقت حرف زدن چیزی به زبانش می‌چسبد. دخترک فکر می‌کند که حقیقت به زبانش چسبیده است؛ مثل هسته گیلاسی که نمی‌خواهد از گلویش پایین برود.
۱ پسند
آه پاملا، مزیت دو نیم شدن این است که در هر فرد و هر شیئ آدم در می‌یابد درد ناقص بودن در آن فرد یا آن شیئ چگونه چیزی است. وقتی کامل بودم این را درک نمی‌کردم. از میان دردها و رنجهایی که همه جا وجود داشت بی خیال می‌گذشتم بی آنکه چیزی درک کنم یا در آنها شریک شوم. دردها و رنجهایی که آدم کامل حتی تصورش را هم نمی‌تواند بکند. تنها من نیستم که دو نیم شده ام. پاملا ، تو و بقیه مردم هم در همین وضعیت قرار دارید. و حالا همبستگی ای در خودم احساس می‌کنم که وقتی کامل بودم به هیچ وجه درک نمی‌کردم
۱ پسند
آلیوشا. من میل به زندگی دارم و برغم منطق به زندگی ادامه می‌دهم. هر چند به نظم جهان باور نداشته باشم خرده برگهای چسبناک را که در بهاران باز می‌شوند دوست می‌دارم…بعضی از آدمها را دوست می‌دارم. آدمهایی که گاهی بی آنکه بدانی چرا، دوستشان می‌داری.
۳ پسند
روز اعدام فرا رسید و رمان هنوز به پایان نرسیده بود. واپسین سفری که جووانی خلنگ در زندگی اش می‌کرد، با ارابه و همراه یک کشیش بود. در اومبروزا محکومان به مرگ را از شاخه بلوط بلندی در وسط میدان بزرگ شهر می‌آویختند. مردم به تماشا دور درخت گرد می‌آمدند. در لحظه ای که طناب دار را به گردن جووانی خلنگ می‌انداختند آوای سوتی از میان شاخه‌ها شنیده شد. جووانی سر بلند کرد. کوزیمو بالای درخت بود و کتاب را در دست داشت. -بگو ببینم آخرش چه می‌شود کوزیمو در پاسخ گفت: - متاسفم جووانی ، جاناتان را به دار می‌زنند. - یعنی همین کاری که با من می‌کنند، پس خداحافظ!
۱ پسند
دمیان۱۳۹۲/۴/۲۱
از آخرین باری که گریسته بودم یک ابدیت می‌گذشت
۴ پسند
نور جهان۱۳۹۲/۴/۲۱
عقیده خویش را درباره فلسفه تغییر نداده ام. اما کندوی بزرگی هست که در آن شاعرانی که دوستشان می‌دارم سرگرم کارند و نور را به انگبین بدل می‌کنند. و سپس زنبوری بنام مولانا هست که تا گلوگاه آکنده از گَرده گل و شیرهء نباتی است که راه عطرها را یافته و باز آمده تا آن را باز گوید و رقص کنان راه را نشان دهد. من به سان او گلزاری هزار رنگ نیافته ام…
۲ پسند